خرید بک لینک
لئوی عزیز میخواستم عملیات واحد بخوانم.اما چشمم به مداد رنگی های تراش شده ام افتاد که داشتند به من چشمک میزدند و مرا وسوسه میکردند.من هیچوقت از نقاشی کشیدن خوشم نمی آید اما تصویر رویای چند شب پیشم را دلم خواست بکشم.درست بعد از تمام کردن کتاب «شازده کوچولو» این رویا به ذهنم رسید..یک گوشه از نقاشی ام را چند ساختمان رنگی رنگی کشیدم.و از توی یکی از پنجره هایش که تنها پنجره روشنش بود چهار عدد نخ کشیدم

برچسب: بیست,هشتمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیز

امشب خیلی خیلی محتاج دعاهای حتا از راه دورت هستم.چند ساعت مانده به اولین امتحان ترم تابستانیم و من نمیدانم چرا قلبم توی دهنم آمده است.خیلی میترسم لئو.میدانم که میتوانم خوب بنویسم و خوب جواب بدهم ،اصلا میدانم که خیلی بیشتر از بعضی ها بلد هستم اما استرس شب قبل امتحان جز جدانشدنی زندگی من است.لئو برای امی پر از استرست دعا کن.

امی امیدوار اما محتاج به دعای تو

برچسب: بیست,نهمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزامتحان به شدت سخت «عملیات واحد1» را به سختی دادم.حالا دیگر مهم نیست پاس شدن یا نشدن.مهم اینن است که یک استرس بزرگ از استرس های این روزهایم کم شده است و من نفس هایم را راحت تر میکشم.امروز بعد از امتحان ، با میم و ح باز هم به نشر ثالث دوست داشتنی مان رفتیم.کلی آنجا گشتیم و بین کتاب ها نفس کشیدیم.من دوباره کتاب خریده ام.با وجود یک عالمه کتاب نخوانده دو کتاب و یک نمایشنامه خریده ام که فکر میک

برچسب: نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

[با نگرانی سرش را تکان میدهد]+ هیچ راهی واسم باقی نمونده.باید بخوابم.[مردمک چشم هایش می لرزد]باید خیلی خوب بخوابم.اونوقت زمان میگذره.مهم نیست چقدر.ولی هرچقدر بیشتر،بهتره! اون وقت بیدار میشم و میبینم که همه جا سفیده.انگار که دکمه ریست فکتوری زندگی منو فشار داده باشند. به گمونم فقط اینجوری بتونم فراموشت کنم....آره باید بخوابم[چشم هایش را میبندد] _ ...

برچسب: دیالوگ,درون, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیززندگی کردن خیلی ظرفیت میخواهد.وقتی دو نفر را از دست داده ای هیچوقت نمیتوانی به مردن نفر بعدی زندگیت فکر نکنی.من میترسم. من از مردن های ناگهانی آدم های دوست داشتنی زندگیم خیلی میترسم.بعد از یک جایی به بعد این ترس نمیگذارد مثل بقیه آدم ها زندگی کنی پس همه چیز را فراموش میکنی.غم هایت را کنار میگذاری و با یک دید جدید زندگیت را شروع میکنی.اما خیلی درد دارد که درست وسط این بی تفاوتی هایت یادت م

برچسب: یکمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزیک نفر چند روز است که هی برایم پیام ناشناس میفرستد که «دوسِــت دارم» . وقتی کسی به من این جمله را میگوید دلم میخواهد یک جیغ بلند بزنم و بروم توی لاک خودم و سریال کره ای ببینم.کتاب های عاشقانه بخوانم.دلم میخواهد سرم را بکنم توی بالشتم و با خودم بلند بلند حرف بزنم.نمیدانم این ری اکشن ها برای چیست.اما دلم میخواهد باور کنم این حرف ها راستکی است.میخواهم من هم شخصیت یک رمان عاشقانه باشم.یا کارا

برچسب: دومین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزفقط یک امتحان دیگر مانده است.من اما انتقال حرارت نخوانده ام هنوز.میرا را دیروز بعد از امتحان دوباره در کتابفروشی دیدم. ح میگفت "تو هردفعه میخواهی این کتاب را بخری.. خب بخر دیگر!" و من هم خریدم.اصلا نمیدانم چرا اینقدر وقفه افتاد بین خواستنش و خریدنش.اما از همان اول هم میدانستم دارم یک کتاب عجیب و غریب و متفاوت میخرم. میم و ح تو راه به من میگفتند یک وقت کتاب نخوانیااا...انتقال حرارت خیلی ز

برچسب: سومین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

صفحه بندی